تبليغاتX
چشمه عشق


چشمه عشق

اي  حج  گذار  خانه   کعبه چه   خوانمت

عرش است وفرش فاصله يک چشم بهم زدن

 

در خانه خدا چو  خدا گونه خوانمت

خاکي بيا، بيا که به افلاک خوانمت

 

 

چو عقد بلبل و گل مي شود جاري

نه  گل  عشوه  کند   ديگر  نه بلبل

 

برقص خيزد   شکوفه  نو بهاري

کزين پس هر دو دارند سازگاري

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:33 توسط کریم فرزادفر|

يکي مرد تشنه بيامد   به ده
چو آن کدخدا زاده   آگاه شد
نه تنها خشم کرد و آبش نداد
به حيرت درآمد  بي   چاره‌ وي
من هستم مجوسي از اهل دير
چهل سال خوردم من از روزي ده
بگفتم که تشنه­ام حياتم بده
خداوند بر آن بنده دل   باخته
تو عُهرون شدي گر سالار ده

 

به مولاي ده گفت   آبم بده
که اين تشنه گبر است واردبه ده
سپردش به دژخيم،   جلاد ده
بگفتا   به خواجه  خداوند ده
تو کز اهل ايماني  انصاف بده
نگفتا  تو  گبري  جانت  بده
نگفتم که تشنه­ام مماتم بده
که از دل رحيم است و آرام ده
به اين زودي فتوا به امري مده

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:15 توسط کریم فرزادفر|

 

 


 

بيا در بوستان تا سرو از خجلت ز پا  افتد


سپس از طلعتت نوش، آذين از صفا   افتد


نمايانست واضح هيچ ترديدي و شک نيست

چو خورشيد سر زند ماه ديگر از  نما  افتد

جهان گردد دگر  بر آرزومندان   زان   پس

پليدي   دور گردد    به  تاريکي ضيا  افتد

زمين   گردد   مصفا از    صفايت  خارگل

چپاولگر   طرد  گردد  خطا گر از خطا افتد

شودگرگ باميش همنشين وهمدم و همدل

ز رو  به ماکيان ايمن،    درين راستا   افتد

چراغاني شود هر کوچه و بازار از شمدان

صداي هلهله شادي بگوش ما سوا افتد

زبشکن بشکن عُهرون کنند ناباوران باور

سفيدي جاي گيرد سياهي بر ملا افتد

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:52 توسط کریم فرزادفر|

 

به پورش گفت   روزي   مرد  بينا

زمن پندي شنو  ارثي گران است

نخست در دوست يابي با خرد باش

به هرمجلس به هر محفل متين باش

سپس در کار خويشتن متقي باش

شفاي  درد و   درمان و دوا   باش

چو عُهرون تکيه کن بر   بوستاني

 

که اي جان پدر   از باب   دنيا

که از پند   پدر   باشي تو برنا

که دوستي بر   گزيني فرد دانا

که نا بابان نبردند   فيض   دنيا

چو کشتيبان به ساحل رو به دريا

چو اسقيبوس  و جالينوس و سينا

که از نرگس   رياحين تا به   رعنا

****************************

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:27 توسط کریم فرزادفر|

 

 

تا    شديم    از در  ميخانه   الست
مابه يک جرعه شديم مست الست

 

بر در ميکده  عشاقيم و   مست
ما بقي سهم عشاقين دربست

******

ديشب از شمع سخن پرسيدم

آن کلام را چو   ز گل   پرسيدم

 

سخني گفت  که به تن لرزيدم

داد  جوابي که   لبش بوسيدم

*********

ای گل مونس من  همدم  افکار مني

بي تو پيدا نکنم راه به تاريکي شب

 

تو گل روز مني، شمع شب تار مني

تا  به همراه  مني،  ديده بيدار مني

 

گره گشاي از اقبال»

 

به هفت اقليم اقبالم را نديدم
نکرد يک دم  با من  سازگاري
به بيت المعمور هم پر کشيدم
همه درب ها برويم بسته ديدم
در اميد  و کوشش  را نبستم
براي کارگشائي قفل صد قفل
زدم  صدبار بر قفل و نشد باز
ميان نا اميدي بس اميد ست

 

نشستم هرچه بام بود و پريدم
در آن سالها که دنبالش دويدم
به  رويا     البته   بختم  نديدم
دري  هرگز  بدون  قفل  نديدم
ظريفي گفت و پندش را خريدم
کليد  سحر  آميزي  بر   گزيدم
صدويک بارچو شدقفل راگشودم
من اين اخبار از عُهرون شنيدم

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:8 توسط کریم فرزادفر| |

«بي وفائي دنيا»

اي که گفتي زندگي دور از وفاست

دل مبند بر اين سرا کاين خاک سراست

کو فريدون،‌کو منوچهر،    کو    قباد

کو    اثر از     روزگار   قوم     عاد

پور گرشاسب چه شد رستم چه شد

کو کمان     رستم و    گرز    گران

شاه   بدانديش و بد نيت، کبوس

پهلوان    نامي   روم   اشکبوس

لشکر    طولاني   توران چه    شد

کو بزرگان     و دليران     و سران

تخت کيخسرو، ديهيم   خسروي

گو   سکندر   کز سر نيزه   بتاب

گر بماند، نام    مي ماند    ز تو

از سياوش نيست حرفي در سران

چون براهين امتحان شد آن زمان

امتحان از جانب    کاووس    بود

چون پدر کرد امتحانش زين طريق

دارد   عُهرون پوزش  از نام   آوران

آنچه از آدم ماند جز در طاس نيست

 

چند روزي با تو هست روزي سواست

بي زبان گويد ترا بشنو   نداست

کو سليمان که امر مي کردي به باد

آن همه  سرپيچي و کفر و عناد

پورگشتاسب چه شد بهمن چه شد

کو تبر زين غرق در    خود  يدان

گيو و گودرز، نوذر و ميلاد و توس

در کجا شد آن همه کرنا و کوس

پهلوانان    يل   ايران   چه    شد

کان همه فردوسي فرموده عيان

ايرج   و تورج،    کلاه    سروري

ميگرفتي شهرها مي کردي خراب

خوش به حالت گر که نيک ماند ز تو

در ميان جمله   نيکان و     گوان

از ميان کوه آتش شد    برون

آن که نام ديگرش    نمرود   بود

تهمت ناپاک را ثابت   کرد حريق

گر به کلک آورده نامي ا ز سران

زشت و زيبا، کج و راست عيب عکاس نيست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:5 توسط کریم فرزادفر| |

 

تا دزد در این خطه زیاد است        خوشبختی این خاک به باد است

نازم برآن خسرو  که  ملکش          دور از همه دستبرد وفساد است 

                                   *************

آن کسانی که هستند در رفاه          می کنند بهره کشی از  ضعفا

گرکه دستم میرسیدبرچرخ تاب        می شکستم گردنش را از قفا

                                 ***************

 اگر سفره  گستردی از بهر خیر        مپرس کیش من هستی یاکیش غیر

چو روزی  مقرر شد از  روزی ده          نپرسید    مسلمانی یا   اهل   دیر

                                               **************  

 

«از آدم تا خاتم»

خواهم که از امشب دل شب شعربسرايم
از عالم ناسوت به لاهوت بگشایم  پر  .
چندي ز الوهيت و اکرام و   جلالش
پروا ز کنم پر بکشم     خانه    کعبه  هان
در کوه صفا مروه اگر باز گذرم   شد
از بعثت پيغمبر و معراج و   مقامش
گر يافت کنم قدرت  آن را که    توانم
در وادي ايمن شوم از حضرت موسي
از طور کشم رخت به مصر جانب موسي. گر  ياد شود حِنّه و حنّانه و       مريم .
پيوسته ز عمران و سپس از    زکرّيا
از خون به ناحق شهيد حضرت يحيي
از ساره سخن گويم و اسحاق ز يعقوب
از يوسف و داود و سليمان به تفاسير
از حضرت آدم اگر هم فرصتي    آيد
جانانه ز ادريس وعُزير، يونس و جرجيس
ز آ‌ن پس ز اسکندر واز شهر   ظلمات
از شوکت نوح و پسرش سام ببرم نام
از لوط و عيالش بنگارم ز سر   کلک
ضرب المثل است صبر خداوندي ايوب
از شيث پسر آدم واز پور و نبيره اش
از يکصد و بيست چهار هزار منجي عالم
از رطل گران باده زنم از سرمستي.
دعوت کنم از گم شدگان دل  تاريخ
از خاطر عُهرون دو سوم، ز دو تاريخ .

 

شعري همه از جلوه رخ يار بسرايم
از صنع  خدا خالق    ستار بسرايم
از آنچه بر او هستي سزاوار بسرايم
شعري ز حريم حرم يار     بسرايم
ازهاجر و آن کودک شيرخوار بسرايم
شعر وغزل از آن همه پربار بسرايم
شعري ز علي مخزن اسرار بسرايم
اشعاری  ز الواح پر اسرار     بسرايم
 از آن يدو بيضا همه اشعاربسرايم
ازحضرت عيسي دوسه طومار بسرايم
و ز درد و دل مرد گرفتار    بسرايم
و ز ذّلت هر دوش شه بدکار بسرايم
شعري ز خليل از سر بازار   بسرايم
از حسن وز آواز و ز اقدار     بسرايم
زاسکان و خروجش ز بهشت زار بسرايم
شعري همه پر مايه و پرکار بسرايم
واز خوردن خضر آب بقاء دار   بسرايم
و ز آن سه دگر پور بزه کار بسرايم
از   ناتوئي آن    زن مکّار    بسرايم
الگو کنم اين قصه و بسيار بسرايم
از علم و فنون دانش و افکار بسرايم
شعري همه ازگلشن و گلزار بسرايم
و از منزلت ائمه   اطهار       بسرايم
و زگمشدگان يک سري اخبار بسرايم
تنظيم کنم شعر و دو چند بار بسرايم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:46 توسط کریم فرزادفر| |

                             

پنج کشور به نمايندگي از حق وتو

             **********

امريکا دولت بيدادگر روي زمين

فتنه مي­بارد از آن خاک و گلش

جنگ ايران ز عراق فتنه از اوست

برکنيد ريشه‌ي اين خصم سترک

            
              *********

   

قسم کردند جهان، اين مال من اين مال تو

************

مرکز توطئه از جمع شياطين لئين

پيرگرگيست به دنياهمه جاکرده کمين

اژدهايي است تنش زهر     آگين

مردمِ     دادگر   روي         زمين

********** 

 

                                           تورم

تورم سر به افلاک تا ناف  برده               وجود ریشه انصاف و خورده

نه رحمی٬ نه دیانت٬ نه مروت              گلوگاه  ضعیفان را  فشرده

دگر بر مردمان شادی نمانده               همه زندند ولی دلها چو مرده

هنوز هم جان بدر زین ره نبرده          سفید بر سیاهی سر سپرده 

زمین را تنگ وتاریک کرده بر خلق     ز خلق الله همه دندان شمرده

                                          ****************

انگیس حیله گر بد اندیش          گرگ تیز دندان در لباس    میش

تا که ازانگورما شیره چشید         نگذاشت باقی چیزی کم وبیش

         **********************

هر کجا رخنه کند کوکومه             جز خرابه تو   نبینی    کومه                       

این دگر کهنه شده بر عامه      انگلیس هر جا که شد یک دامه

 

پ-ن- به فال نیک می گیرم که بر حسب تصادف این اشعارم به روز شد 

در ساعت ۸/۸/ ۸۸و همچنین  مصادف با میلاد با سعادت هشتمین امام همام

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:8 توسط کریم فرزادفر| |

              

 

             
سایت شاعران معاصر ایران زمین
 

«غرق اشکانم شوی»

پا بر افلاک نهم آن شب که مهتابم شوي


خوابرا محو ميکنم پروانه سان درگرد شمع


جان به قربانت کنم اي صبح  اميد وصال


سالهاست من مبتلاي ساغر چشم توام


نام عُهرونرابفرض انگارکن يک قايق است


 

 

کلبه­ام گلشن کني آنگه که مهمانم شوی


گرشبي معشوقه وار درخلوت جانم شوي


روشنم آنشب که شمع حال احزانم شوي


آخراين لطفي بکن داروي درمانم شوي


ترسمت فرجام روزي غرق اشکانم شوي

 
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:12 توسط کریم فرزادفر|

سایت شاعران معاصر ایران زمین
 
 
 
                        

من عاشق آن دو چشم زيباي توام
يک لحظه نشد دور شوي از  نظرم
هرگز نبُدي يوسف  مصري  چون تو
آن ثانيه که از روي غضب خشم کني
از دور به انديشه اين    مي مانم
گر لطف نکني از سر مهر عُهرون را

 

دل باخته ترين حُسن دل آراي توام
من  شیفته آن قامت    بالاي  توام
من محو تماشاي   نگاههاي توام
مقتول همان خشم غضب ناي توام
که هر شب به کنار پشت ويلاي توام
در مسلخ عشق بر  چلیپای توام

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:19 توسط کریم فرزادفر| |

*******************************************
این هم یکی دیگر از اشعاری که اجازه چاپ پیدا نکرد در کتابم  دیوان چشمه عشق
 
 

ديشب صنمي گل رخي با من بود
مسرور شدم ز شوق ديدارش چون
دست بردم و قامتش در آغوش کردم
در پرتو گلشنش چون نوري  بود
گفتم به يک لحظه ببندم در و بوم
بستم در و بوم حفظ حراست کردم
بيتاب شدم زشوق وشور وهيجان
نزديک شدم به آن صنم، بي پروا
آنقدر زدم بوسه بر اندامش، من
از شوکت اقبال    بلندم   گويي
عُهرون به چنين بخت، خدا يارت بود

 

کان دلبر   دلربا از   عام   نبود
در زیر سپهر  همچو اندام نبود
زيرا که ميان من و او گام  نبود
کز ديدرقيب قلبم آرام     نبود
چون بستن درب بدون الهام نبود
آن چون که دري روزن از بام نبود
چون بين من و نگار ابهام  نبود
چون بخت بلند و مانع در کام نبود
که انگار دگر مجال فردام   نبود
کيوان به چنين بلند  بالام نبود
که آن فَر هُما بر سر هر بام نبود

 

*******************

http://shaeran-shaeran.blogfa.com/این این هم سایت دوستداران شعر کهن

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:46 توسط کریم فرزادفر| |

 

به ميخانه شدم،‌ مي بهر دل داروش کردم             زساقي ساغرش چندي گرفتم، نوش کردم

  به کفر رفتم زکيشم پرده مستور برچيدم            بساط عيش چيدم دعوت مي فروش کردم

زدم تکيه بر اورنگ شهنشاهي و ز آن پس           سراي   کاخ دل را زينت   و مفروش   کردم

سراي در سرا شد مطرب اندر بزم ما شد            پريسا مي­زد  آهنگ نکيسا گوش      کردم 

پري پاهاي‌دامنچين بدست ساغر پاورچين       به رقص‌آنچون شدند‌همچين‌سوال ازکيش کردم

نگاراز غرفه ظاهر شد مَه مهپاره عريان شد        عفافش پرده­ي‌ دل شد،مي ومطرب فراموش کردم

دريدم پرده حرمتگه   ناموس را  هان                 چراغ عقل و فهم و هوش و گوش را خاموش کردم

طواف عارضش کردم چوشمع پروانه‌وش کردم        لقايش را هوس کردم، هوس را سرپوش کردم

فريب ديو خوردم زابليس لعين تير خوردم           سراي جاودانم را به آن سنبل فروش    کردم

کنون افتاده ازخويشم،نه‌مدهوشم،ني‌هوشم       خطا کردم که آن سر مگو را  روش     کردم

نظرخواهي زعُهرون خوب بوداي‌کاش مي‌کردم     من آن اول‌که از ساقي‌يک‌چندساغرنوش کردم

 ****************************************************************

منظور از سرودن   این شعر تناول گندم به وسیله حضرت ادم هست که بدین گونه منظور گشته  

واین اشعار  هم حذف گشته

به قول دوستان به مزاجشان خوش نیامده از دوستان عزیز تقاضامندم نقد نمایند

 

 

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 6:53 توسط کریم فرزادفر| |

خدمت دوستانی که در مورد کتابم سوااتی کرده بودید
باید عرض کنم برای چاپ ان وگذشتن از هفت خان چاپ
حدود ۳۰۰ بیت از ابیاتم را که بسیار دوست می داشتم را حذف نمودند
حدود ۲۰ غزل و۲۰ رباعی وتعدای قصیده و چکامه دوبیتی شامل ان می گشت
 
این دو بیتی را  در وصف ان سرودم
 
به زیر ذره بین بردند شکافتن هر سر مو را                جدا کردند ز زیبایی صورت چشم و ابرو را
 
شکستند قلب عاشق عاشق ژولیده مو را              فرو ریختند می نابم چو نشناختند سبو را
 
                                              
 
 
 
 
    ****  این هم یکی از غزل های حذف شده دیگر *****
 
 
 
 

آن نگاه تو که   در ما اثر   تام     نهاد

مشت مشت خاک کف کوي تو را بوئيدم

پشت ديوار بلندت   بنشستم   آنقدر

من زپروانه به سبقت بگرفتم پيشين

عُهرون ار بخت نشد يار شکيبا مي باش

 

 

کي مرا لحظه اي از دوريت آرام نهاد

تا به مقصد که رسيدم دلم آرام نهاد

تا که بازار بهارم به خزان  گام  نهاد

او نبود مانع مرا    مانعم ناکام  نهاد

کز ازل قرعه بدين فال و بدين نام نهاد

 

***



نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 7:51 توسط کریم فرزادفر|

 
این غزل از کشکول چشمه عشق حذف گشته است  

 

گل محبوب شب

خوشم کان دلبرم کامشب کنارش خلوتي دارم           بمن داد اين اجابت را که گويم من بتي   دارم

نه ديگر اشتياق مي، نباشد حاجت ساقي               کامشب هم مي و هم ساقي و هم لعبتي دارم

نخواهم‌تخت و‌ديهيم ‌شهنشاهي‌از اين‌ پس‌من‌            که با آرام دهي شيوا و شيرين  الفتي     دارم

منواين شمع‌شب‌افروزکه کلبه‌ام گشته‌زو فانوس          گهي دستم به‌گردن گه به عکس اين حالتي دارم

گل محبوب شب مطلوب جانم چون دم عيسي             مراروح دگر بخشيد که   اکنون قامتي    دارم

عطارد زير پايم ايمنم از شمس گفت عُهرون                که   ياري بس دل انگيزي و   بزم ثابتي دارم

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:14 توسط کریم فرزادفر| |

 

اي علي ناطق قرآن     مجيد
اي ستايش گر بي حد و حدود
اي علي همسر زهراي بتول
مادرت بنت اسد بين    طواف
به مخاض آمد و هيچ چاره نيافت
مادرت جانب آن کعبه شتافت
کعبه شد مفتخر از     مولودت
چون سه روز شد سپري ميلادت
اين بشارت چو به عمران برسيد
تا که مادر به    کاشانه   رسيد
نام اين   طفل   علي بگذاريد
جز خدايت که شناسد تو علي
کيست همانند تو در عبد و عبود
نامت هنگامه رزم هر که شنيد
عيد خم وحي ز خدا شد که علي
توئي سايه سرمدي اي    علي
سپهر بر تو خالقت    طرح کرد
کجا قدرت خامه از وصف توست
گر عُهرون يک از صد هزار کرد بيان

 

لم يلد همچو تو در حمد وحميد
اي که نيامد چو تو در حد سجود
قوّت و قدرت   زانوي     رسول
با همه فرو شکوه   پرده عفاف
ناگه ازکعبه زهي ديوار شکافت
نور رخسار تو درکعبه بتافت
نام بنهاد علي خالق تو معبودت
مادر از کعبه   برون       آوردت
شکر حق کرد و زمين را بوسيد
اين ندا جانب حق باز ر   سيد
اين نه طفلي ست که شماپندارید
مشتق از جلّ و   جلال    ازلي
برق شمشير تو اسلام ستود
بيم جان کرد و به انديشه تپيد
والي مطلق ما هست و ولي
توئي سرور سروران اي    علي
زتو جبرئيل راه را کسب     کرد
توان کي است آنچه بايست توست
تو آن خسروي همچو  دريا عيان

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 8:19 توسط کریم فرزادفر|

وداع حضرت   علی
 

 

امشب دل عرش کبريا لرزان است

فرزند      ابوطالب    آن شير   خدا

امشب حسن و حسين و زينب باکلثوم

درخانه علي سکوت محض حکم فرماست

عُهرون به فدايت اي علي شير خدا

امشب شب بيست و يک ماه رمضان است

 

 

 

جاري همه اشک آسمانها، زان است

تا يک دو سه ساعت دگر مهمان است

درسوگ نشسته جبرئيل دربان است

گوييکه علي به خلوت منان  است

ميثاق تو عهديست که با حنان است

ماتم همه زير آسمان از همگان است

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:37 توسط کریم فرزادفر| |

«از روغن جان»

از روغن جان  سوخت چراغ دل شبها
غوّاص  شديم در ته دريا پي    مطلب
در  انجمن از  ما نخريدند   به    پشيزي
بسيار به هر حلقه نشستيم و رهيديم
بس يأس بگفتند وگوهر جاي خزف شد
زين پس ندهيم داد سخن تا نبريم فيض
عُهرون مکن شکوه از اين پيش در اين راه

 

تا کشتي خويش از دل امواج  کشيديم
تا لؤلؤ   و مرجان  سر خامه     کشيديم
آن زحمت عمري که در آن رنج  کشيديم
يک حرف  موافق ز  دهن ها    نشنيديم
ما نخ زسر بافه­ي اين  رشته     کشيديم
چون ‌آنچه شکر آب زديم زهر   چشيديم
کاين فال همان است که خودقرعه کشيديم

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:40 توسط کریم فرزادفر| |

 

يک شبي در حال رويا مضراب بر تار مي­زدم

عاشق معشوقه ترسا شدم ترسا شدم

جمله کردار نيک گفتار نيک پندار   نيک

گاهي صوفي مي شدم سر در کنار صومعه

وارد    ميخانه پيرمغان    آنجا         شدم

عاقبت يافتم که رطلها جملگي از يک خم است

گفت عُهرون را ظريفي راه و رسم ما يکي است

 

 

 

 

بوسه بر لعل لب ناز پريسا       مي زدم

پر به دير ومسجد و گه در کليسا مي زدم

از براي خسرو با چنگ نکيسا   مي زدم

گاهي زاهد ميشدم پهلو به پارسا مي زدم

شهر عشق عاشقان را ديد، برق آسا مي­زدم

اين منم کز روي گمراهي پرسا مي زدم

تو دم از الله و من دم از اهور را مي زدم

   

 

 

 

۲۵/۵/۸۸ توسط مولف این اشعار سروده شد

امین الرعایا کریم خان زند             چه نیکو به برد نام نبودش  گزند

زقاجار بسی فتنه وننگ ماند         به تاریخ شهانی چه الدنگ ماند

همه خاطی وخائن دیر هوش         به عیش بنوش  .کشو رفروش

صدایی ز اشکانیان شد خروش         که ای نابکاران میهن   فروش

بسی کشته شدپشته دردیر دوش       که تازنده کردخاک را  داریوش

زره او هنوز یرتن است وبه دوش          شما خاکزارش دادید   فروش

توعهرون کمک خواه زمردان هوش        که باز آورند آب رفته به جوش

پ-ن-  ناگفته نماند که۱۷  شهر فقفاز با قسمتی از دریای خزر به دست بیگانگان اشگ میریزد

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:58 توسط کریم فرزادفر| |

«شيخ بهايي فروغ تابناک جهان»

شيخ بهائي عالم هفت کرسي
گر که صد سال مد ام  علم آموزي
بعد  پيغمبر و    خاندان  
 وصي
کس نديد اين    پديده در    عالم
ازنبوغش کشف کرداسم اعظم را
شاهکارهاي علوم و     معماريش
گر که عُهرون     زمرقدش    گذري

            

 



 

 

گويمت من اگر که تو    پرسي
به يکي از هزارو م اش    نرسي
که تماس داشتندبه عالم قدسي
گر چه دنيا عجوبه  ديده   بسي
از ميان حروف   يک  تا      سي
عبرت انگيز داد بر جهان درسي
نيتي کن به  حاجتت     برسي

 

 


 

            

 



نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 9:55 توسط کریم فرزادفر| |

این چند بیت از کشکول دیوان چشمه عشق  نام چند کودک ایران زمین است که در قرن چهارم هجری تا اوایل قرن
 
پنجم هجری  می زیستند  این سه کودک عجوبه ای هستند که در شعز زیر نام انها برده شده
 
 
 به نظر شما این سه تن چه کسانی هستند ؟؟؟؟؟؟؟؟ 
 
 
 
 
 

سه هم مکتب بهم پيمان به بستند

که هر کس از ميانشان بلند    شد

وفاي  عهد  را    بر     عهده    گيرد

زد و    خواجه  وزير    ارسلان  شد

اگر چه خواجه بر عهدش وفا     کرد

اگرگفتي تو عُهرون اين سه تن کيست


 

            

 

 

 

 

 

شرايط را بدين عنوان به   بستند

مقامي کسب کرد و  ارجمند شد

دو ديگر را به کارش    وعده گيرد

وزير اعظم   شاه    زمان      شد

وليکن زان دو تن، يک تن جفا کرد

دهم بر تو مبارک نمره­ي   ‌بيست

 

 

 


 

            


نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:17 توسط کریم فرزادفر| |

                                  جهان پهلوان تختی
 

یلی بود سرفراز   نامش    تختی


حریفش بارها می­گفت به سختی


اگر عضوی به ناگاه   دردمند    بود


اگر دستش به دستی پنجه ور بود


تو  عهرون گر ز تختی نام    بردی

 

 

مباهات  از  برای   نیک  بختی


ندیدم   پهلوانی  همچو  تختی


رها  می­کرد و در عضو دگر  بود


تقلا و   تلاشها     بی­­ثمر   بود


به روحش شادمانی هاسرودی


 

****************************************************
 

                           «پهلوانان»

 

پهلوانان وطن شيفته باستان هستند


پنجه در آهن و فولاد و چدن نرم کنند


در   تواضع و ادب  بندگي     پير کنند


سخن    اولشان نام    علي آخر   نيز


افتخارند بهر مجلس و در خلوت خويش

 

عُهرون بس مفتخر ازهمگان وارث عشق

      

      

 

تالي عالم خويشند درخشان هستند


در نبرد چون نوه­ي سام نريمان هستند


بهر پاسخ به حريفان دل شيران هستند


الفت با نام علي خسرو خوبان هستند


در جواني يل و در پيري   گوان   هستند


کاين کهن سنت ما را  نگهبان  هستند

 


 

            
 

 ************************************************************
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:20 توسط کریم فرزادفر| |

«دکتر مصدق»



مصدق الا مرد نيکو سرش

 

 

 ترا با طلا نام بايد نوشت

تو دکتر مصدق فروزنده اي

به ايران سراسر نماينده اي

 تو منجي ز نابودي  ميهني

نجات بخش کشور ز اهريمني

****************

اي مصدق اي ستاره روشن تاريخ ايران

اي نماينده  بزرگ  کشور  مهد  دليران

خاطرت خواهان ملت کوششت والاتراز آن

اي  مصدق  آفتاب  گرم، روز  سرد  ايران

نفت  ايران را  به بيگانه ببستي با دليل

با سياست انگليس و روس را کردي ذليل

نام تو  در  دفتر لاحه چنان  ناميده  شد

کزسياست برسرچرچيل سنگ باريده شد

 اي مصدق زنده  کردي  نام ايران  زنده باد

ملتي در خواب بودند  بيدار کردي زنده  باد

بي وطن را  از وطن تارمار کردي زنده باد

 دوست را از دشمنان آگاه کردي زنده باد

گرچه عُهرون يک زميليون از صفاتت را نگفت

توخودت روشن ز صد ميليون چراغي زنده باد


 



 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 6:16 توسط کریم فرزادفر| |

«قدرداني از فردوسي»

نديد گيتي دگر مانند فردوسي
اگر كتمان نخواهيم كرد به راستي
به فردوسي بادا هزار آفرين
به کوتاه جمله حماسه دراز
نديده است دنيا چنين شاعري
همين بيت زيرين که يادش سپاس
جهان آفرين تا جهان       آفريد
بهشت است يک شصت هزار بيت او
نجويي در آن جز لفظ     عجم
چنين گفته آن شاعر نيک نام
دو صف بسته شد از پي کارزار
به يک بيت ده صفحه گفتار را
زجنگ آوران چهل ميليون نفر
هم از بزم و هم رزم پست وفراز
به فردوسي بايد بگفت   آفرين
گلستان سعدي و بوستان او
جهان ادب زنده کرده است وي
چو خورشيد تابد به برج   ادب
ز خواجه بگوئيم ندارد    نظير
فروزنده خورشيد و تابنده  ماه
توگوئیکه حافظ گرفته است نقش
دم   شيرين مولانا بليغ   است
کتاب مثنوي نقش بهشت است
رباعي­هاي خيام بي­نظير است
نظامي گنجوي چون کشت و دانه
بقيه شاعران چون     اخترانند
گرعُهرون نام هر يک را نبرده است

 

اديب و موشكاف شعر فارسي
ني است اندر كتابش كسر و كاستي
که دنياي شعر در کلامش قرين
گزيده دو صد مطلب آن سرفراز
بدين طرز فن و     بدين  ماهري
زفردوسي من کرده­ام    اقتباس
چو فردوسي شاعر    نيامد پديد
بليغ است هر يک کلامات    او
همه پند و اندرز چون جام   جم
در آن شصت هزار بيت هر يک به نام
به هر صف دو صد صف، صفي صد هزار
خلاصه     بگنجانده    آن کار   را
به جنگ    آوريده     هر يک نفر
در نيک و بد را گشوده است باز
که دنياي شعر در کلامش قرين
که هم دلستان است و هم عطر و بو
تو کمتر بخواني شايسته   ني
زمانه به دوران  او را به   حسب
غزل­هاي او   دلکش و      دلپذير
که فرسنگ ميليارد نور است و راه
به کل کتابش نهاده است بخش
دمي غفلت ز گفتارش دريغ است
سخن از هر دري گويي نوشته است
تحرک­آور و بس دلپذير      است
همه اشعار او هست      عارفانه
که هر يک چون ستاره ز  مانند
بپاسش صدهزار پوزش سپرده است
 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 6:44 توسط کریم فرزادفر| |

 

 

***  دیوان چشمه عشق -مولف کریم  فرزادفر -متخلص به عهرون

منتشر شد

 سوره کوثر وفاطمه

نزول  شد بر   پيمبر سوره   کوثر
ده و يک اختر        اطهار     تابناک
که دين حق به ذات حق از اينهاست
وجود فاطمه از عرش      والاست
جمال فاطمه نور از   الهي است
کمال فاطمه    توضيح حق  است
حديث است گفت محمد اينکه زهرا
ز  چند نيکو سرشت زنهاي  ممتاز
علي را در الست حق همسري داد
علي را خانه فانوس جهان است
مقام   فاطمه   از امر،   امرهاست

 

و زان   سوره گوهرها و گوهرهاست
ز   زهرا و علي از هر دو     برخاست
نشان سوره     کوثر از    اينجا ست
که از صلب    پيمبر عترت   آراست
کلام    فاطمه     قاموس    لالا ست
صفات فاطمه    برگهاي   طوباست
چو روح درجسم وچون جان درتن ماست
خدا     فرمود که زهرا    فرد   اولاست
که نور  قره العين زين دو مولا   ست
که خورشيد جهان را مسکن آنجاست
برو   تحقيق  عُهرون  اين   معماست

 =========================================

                                                 نظم کیهان 

تماماً      ساکنين    زير      دوار
به خط  سير   خود   دائم    بکارند
زمين هم عضوي است مانند آنها
به   ا سفند   روز   آخر    انتها یش
هر آن دوري که در خورشيد    دارد
شب و روزي که در ديده است ديدار
دگر دورش چهارش فصل پيدا  ست
ولي خورشيد ثابت  بر سر جا  ست
که تيپ لشگرش همچون زمين است
سخن از فصل گفتيم   در چهار است
زمين چون روي خط   استوا   است
ولي منظور  ايران  سرزمين   است

==========================

 

 

 

به سيرند يک پس    از ديگر هموار
تو  گويي  هر کدام    روي    نوارند
به يک سال دور خورشيد مي­رود را
به    فروردين دوباره       ابتدايش
فراوان  دور      خود   هم دور  دارد
زدور  خود  همين  سازد        پديدار
که در فصل بهارش مرغ شيدا  ست
شگفت لشگرش در شب هوايداست
رخ  ماه از   فروغ او  چنين       است
که يک فصلش زمستان يک بهار است
به فصل  اقليمها را  اختلاف    است
که عُهرون را وطن آن سرزمين است

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:53 توسط کریم فرزادفر| |

***  دیوان چشمه عشق -مولف کریم  فرزادفر -متخلص به عهرون

منتشر شد

 

«اصفهان و چشم زاينده رود»

اصفهان يک مرکز صنعتگر ست
صنعتش از شرق گوئي تا به غرب
مردم   پر     همت پر  ابتکار
سبک معماري، منار و گنبدش
زانکه  هر کس زين سپاهان بگذرد
دامن دشت ودمن صحرا وکوه
پارکها بسيار دارد کوه وبرزنش
رود   بارش چشمه زاينده رود
ساحلش پيوسته نقش کوثرست
شهر   زيبا و  قشنگ و   دلربا
ميوه هفده رنگ دارد، نوع به نوع
ابنيه   بسيار دارد ز ‌آثار   کهن
يک هزار گلدسته دارد اصفهان
آنچه ماندست از اين مردم شهر
دارد عُهرون افتخار از شهر خود
شب ستاره هاي سقف زنده رود

 

از   زمان    کاوه    آهنگر  ست
خود معرفگوي چندين کشورست
وندرين شهر چون فروغ اخترست
در همه ايران زمين گو نادرست
درضميرش خاطراتي خاطرست
از شميم سنبل و گل عنبرست
هر يکي را چون بهشت بي درست
خاک اين خطه از آن دائم ترست
دو طرف آذين از سو   سنبرست
ديدنش از وصف کردن  بهترست
آشکار ست انتخابش به تر ست
هر يکي از آن يکي عالي­تر ست
کز  براي  بانگ  الله   اکبر  ست
خود نمايان گر شهر    هنرست
کز همه شهرهاي عالم بهترست
منعکس در آب چون دُر و گوهرست

«ساحل زاينده رود»

ساحل   زاينده   رود  نقش   کوثرست
شب     ستاره­هاي  سقف    زنده رود
صبحگاهان همچو مشعل خورشيد روي آب

 

مهمانش طيور و دامنش سوسن بَرست
منعکس در آب سوسو دُرّ و گوهرست
جلوه­  اش از    جلوگاه     خاورست

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:59 توسط کریم فرزادفر| |

 

  ***  دیوان چشمه عشق -مولف کریم  فرزادفر -متخلص به عهرون

منتشر شد

                                           فصل  فروردین

 فصل فردین وبهاراست به درآی ازخانه    

 به  تفرج  بخرام  و بنگر  مستانه

ارغوان شدهمه جادشت ودمن ازلاله

وزش باد بهاری به  چمن  زد  شانه

بلبل از وجد به ترنم شدو شد ازلاله

چتر زد بر سر هرشاخه گلی پروانه

مادر  پیر  فلک جلوه گر  از  غرابه

قُمری ازبزم طرب صرف نمودی دانه

حوریان  صنمی  فاقد   از   پیرایه

پا زنان رقص کنان در طلب پیمانه

آفرین بر فلک و گردش فروردین ماه

که مُزین شده هرسوی زگل وگلخانه

عهرون با من به طبیعت بنگر  فرزانه

کاین طبیعت بحقیقت که نی است افسانه


                              نقاش طبیعت



 

عيد آمد و بستان بطرب زوراستي

دامان طبيعت، اي چقدر زيباستي

طراح سمير گل چو زمّرد ساختي

در ليل که افول کرده خورشيد ز چشم

عُهرون ز طبيعت  اين حقيقت برگير

 

 

 

عاقول و قرنفل به ثمر برخواستی

از ماشطه دهر چون عروس آراستي

خورشيد بتابيده، رخ نقش زبالاستي

سياره، ستارگان به رقص اولاستي

نقاش نقوش نهاد اين زيباستي

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 14:45 توسط کریم فرزادفر| |

 

سلام خدمت سروران گرامی خودم سال جدید را پیشاپیش بر عموم دوستان تبریک عرض می کنم

امیدوارم سالی پر بار وپر از موفقیت پیش روداشته  باشید

 

سال نودفترایام ورق خواهد خورد      رخ گلزار ز گل زرق و ورق خواهد خورد                                         

آب ازچشمه روان دامن گیتی خرم        گل به دامان چمن رنگ شفق خواهدخورد                               

باغ وبستان همه جا بازشکوفابینی          دامن گل نم شبنم ز  فلق خواهد خورد                               

آسمان رنگ کبودش به زمین جلوه دهد       نور خورشید به دریازافق خواهد خورد             

روز گار تو  عهرون پس ایام   گذشت           آنچه بگذشت گذشت مهربه خلق خواهد خورد    

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:58 توسط کریم فرزادفر| |

 

«در پاسخ اين که: در بزم گرفتي مي و نوشيدي و رفتي!»

آن جام که من از باده­ي مستانه  گرفتم


آن بوسه که ازلعل منت نقش پياله است


ياران  که به همراه من  اين راه  گرفتند


دور از ره  عشاق  نگشتند  و  چشيدند


از  رفتن  من  گر  نگرانند  عزيزان


از بزم شما دور نگشتم دو سه گامي


گر خانه تهي کردم ازآن عالم ناسود


گرناطق من زينت کلک تو شد عُهرون

                


 پ-ن۱ از سرورام گرامی خوا هشمندم این جانب را در نقد وبررسی این ابیات یاری فرمایند  

پ-ن۲-از کلیه دوستان ارجمند کمال تشکر را دارم

 

از  بزم شما  عارف و  فرزانه  گرفتم


نقشي است که زطراحي پروانه گرفتم


آنجا شدند  جاي که من خانه  گرفتم


ز آن مي که من ازساقي پيمانه گرفتم


گو بذر  يکي  کشتم  و صد دانه  گرفتم


کز ساقي  کوثر دو سه  پيمانه  گرفتم


در  عالم  لاهوت به عدن خانه  گرفتم


از  مردميّت   طينت   مردانه   گرفتم

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:13 توسط کریم فرزادفر| |


Design By : Night Skin