چشمه عشق
نازم برآن خسرو که ملکش دور از همه دستبرد وفساد است ************* آن کسانی که هستند در رفاه می کنند بهره کشی از ضعفا گرکه دستم میرسیدبرچرخ تاب می شکستم گردنش را از قفا *************** اگر سفره گستردی از بهر خیر مپرس کیش من هستی یاکیش غیر چو روزی مقرر شد از روزی ده نپرسید مسلمانی یا اهل دیر ************** خواهم که از امشب دل شب شعربسرايم شعري همه از جلوه رخ يار بسرايم
پنج کشور به نمايندگي از حق وتو ********** امريکا دولت بيدادگر روي زمين فتنه ميبارد از آن خاک و گلش جنگ ايران ز عراق فتنه از اوست برکنيد ريشهي اين خصم سترک قسم کردند جهان، اين مال من اين مال تو ************ مرکز توطئه از جمع شياطين لئين پيرگرگيست به دنياهمه جاکرده کمين اژدهايي است تنش زهر آگين مردمِ دادگر روي زمين ********** تورم تورم سر به افلاک تا ناف برده وجود ریشه انصاف و خورده نه رحمی٬ نه دیانت٬ نه مروت گلوگاه ضعیفان را فشرده دگر بر مردمان شادی نمانده همه زندند ولی دلها چو مرده هنوز هم جان بدر زین ره نبرده سفید بر سیاهی سر سپرده زمین را تنگ وتاریک کرده بر خلق ز خلق الله همه دندان شمرده **************** انگیس حیله گر بد اندیش گرگ تیز دندان در لباس میش تا که ازانگورما شیره چشید نگذاشت باقی چیزی کم وبیش ********************** هر کجا رخنه کند کوکومه جز خرابه تو نبینی کومه این دگر کهنه شده بر عامه انگلیس هر جا که شد یک دامه پ-ن- به فال نیک می گیرم که بر حسب تصادف این اشعارم به روز شد در ساعت ۸/۸/ ۸۸و همچنین مصادف با میلاد با سعادت هشتمین امام همام پا بر افلاک نهم آن شب که مهتابم شوي کلبهام گلشن کني آنگه که مهمانم شوی من عاشق آن دو چشم زيباي توام دل باخته ترين حُسن دل آراي توام ديشب صنمي گل رخي با من بود کان دلبر دلربا از عام نبود ******************* http://shaeran-shaeran.blogfa.com/این این هم سایت دوستداران شعر کهن به ميخانه شدم، مي بهر دل داروش کردم زساقي ساغرش چندي گرفتم، نوش کردم به کفر رفتم زکيشم پرده مستور برچيدم بساط عيش چيدم دعوت مي فروش کردم زدم تکيه بر اورنگ شهنشاهي و ز آن پس سراي کاخ دل را زينت و مفروش کردم سراي در سرا شد مطرب اندر بزم ما شد پريسا ميزد آهنگ نکيسا گوش کردم پري پاهايدامنچين بدست ساغر پاورچين به رقصآنچون شدندهمچينسوال ازکيش کردم نگاراز غرفه ظاهر شد مَه مهپاره عريان شد عفافش پردهي دل شد،مي ومطرب فراموش کردم دريدم پرده حرمتگه ناموس را هان چراغ عقل و فهم و هوش و گوش را خاموش کردم طواف عارضش کردم چوشمع پروانهوش کردم لقايش را هوس کردم، هوس را سرپوش کردم فريب ديو خوردم زابليس لعين تير خوردم سراي جاودانم را به آن سنبل فروش کردم کنون افتاده ازخويشم،نهمدهوشم،نيهوشم خطا کردم که آن سر مگو را روش کردم نظرخواهي زعُهرون خوب بودايکاش ميکردم من آن اولکه از ساقييکچندساغرنوش کردم **************************************************************** منظور از سرودن این شعر تناول گندم به وسیله حضرت ادم هست که بدین گونه منظور گشته واین اشعار هم حذف گشته به قول دوستان به مزاجشان خوش نیامده از دوستان عزیز تقاضامندم نقد نمایند آن نگاه تو که در ما اثر تام نهاد مشت مشت خاک کف کوي تو را بوئيدم پشت ديوار بلندت بنشستم آنقدر من زپروانه به سبقت بگرفتم پيشين عُهرون ار بخت نشد يار شکيبا مي باش کي مرا لحظه اي از دوريت آرام نهاد تا به مقصد که رسيدم دلم آرام نهاد تا که بازار بهارم به خزان گام نهاد او نبود مانع مرا مانعم ناکام نهاد کز ازل قرعه بدين فال و بدين نام نهاد *** گل محبوب شب خوشم کان دلبرم کامشب کنارش خلوتي دارم بمن داد اين اجابت را که گويم من بتي دارم نه ديگر اشتياق مي، نباشد حاجت ساقي کامشب هم مي و هم ساقي و هم لعبتي دارم نخواهمتخت وديهيم شهنشاهياز اين پسمن که با آرام دهي شيوا و شيرين الفتي دارم منواين شمعشبافروزکه کلبهام گشتهزو فانوس گهي دستم بهگردن گه به عکس اين حالتي دارم گل محبوب شب مطلوب جانم چون دم عيسي مراروح دگر بخشيد که اکنون قامتي دارم عطارد زير پايم ايمنم از شمس گفت عُهرون که ياري بس دل انگيزي و بزم ثابتي دارم اي علي ناطق قرآن مجيد لم يلد همچو تو در حمد وحميد امشب دل عرش کبريا لرزان است فرزند ابوطالب آن شير خدا امشب حسن و حسين و زينب باکلثوم درخانه علي سکوت محض حکم فرماست عُهرون به فدايت اي علي شير خدا امشب شب بيست و يک ماه رمضان است جاري همه اشک آسمانها، زان است تا يک دو سه ساعت دگر مهمان است درسوگ نشسته جبرئيل دربان است گوييکه علي به خلوت منان است ميثاق تو عهديست که با حنان است ماتم همه زير آسمان از همگان است از روغن جان سوخت چراغ دل شبها تا کشتي خويش از دل امواج کشيديم يک شبي در حال رويا مضراب بر تار ميزدم عاشق معشوقه ترسا شدم ترسا شدم جمله کردار نيک گفتار نيک پندار نيک گاهي صوفي مي شدم سر در کنار صومعه وارد ميخانه پيرمغان آنجا شدم عاقبت يافتم که رطلها جملگي از يک خم است گفت عُهرون را ظريفي راه و رسم ما يکي است بوسه بر لعل لب ناز پريسا مي زدم پر به دير ومسجد و گه در کليسا مي زدم از براي خسرو با چنگ نکيسا مي زدم گاهي زاهد ميشدم پهلو به پارسا مي زدم شهر عشق عاشقان را ديد، برق آسا ميزدم اين منم کز روي گمراهي پرسا مي زدم تو دم از الله و من دم از اهور را مي زدم ۲۵/۵/۸۸ توسط مولف این اشعار سروده شد امین الرعایا کریم خان زند چه نیکو به برد نام نبودش گزند زقاجار بسی فتنه وننگ ماند به تاریخ شهانی چه الدنگ ماند همه خاطی وخائن دیر هوش به عیش بنوش .کشو رفروش صدایی ز اشکانیان شد خروش که ای نابکاران میهن فروش بسی کشته شدپشته دردیر دوش که تازنده کردخاک را داریوش زره او هنوز یرتن است وبه دوش شما خاکزارش دادید فروش توعهرون کمک خواه زمردان هوش که باز آورند آب رفته به جوش پ-ن- ناگفته نماند که۱۷ شهر فقفاز با قسمتی از دریای خزر به دست بیگانگان اشگ میریزد شيخ بهائي عالم هفت کرسي گويمت من اگر که تو پرسي سه هم مکتب بهم پيمان به بستند که هر کس از ميانشان بلند شد وفاي عهد را بر عهده گيرد زد و خواجه وزير ارسلان شد اگر چه خواجه بر عهدش وفا کرد اگرگفتي تو عُهرون اين سه تن کيست شرايط را بدين عنوان به بستند مقامي کسب کرد و ارجمند شد دو ديگر را به کارش وعده گيرد وزير اعظم شاه زمان شد وليکن زان دو تن، يک تن جفا کرد دهم بر تو مبارک نمرهي بيست یلی بود سرفراز نامش تختی مباهات از برای نیک بختی پهلوانان وطن شيفته باستان هستند تالي عالم خويشند درخشان هستند ترا با طلا نام بايد نوشت تو دکتر مصدق فروزنده اي به ايران سراسر نماينده اي تو منجي ز نابودي ميهني نجات بخش کشور ز اهريمني **************** اي مصدق اي ستاره روشن تاريخ ايران اي نماينده بزرگ کشور مهد دليران خاطرت خواهان ملت کوششت والاتراز آن اي مصدق آفتاب گرم، روز سرد ايران نفت ايران را به بيگانه ببستي با دليل با سياست انگليس و روس را کردي ذليل نام تو در دفتر لاحه چنان ناميده شد کزسياست برسرچرچيل سنگ باريده شد اي مصدق زنده کردي نام ايران زنده باد ملتي در خواب بودند بيدار کردي زنده باد بي وطن را از وطن تارمار کردي زنده باد دوست را از دشمنان آگاه کردي زنده باد گرچه عُهرون يک زميليون از صفاتت را نگفت توخودت روشن ز صد ميليون چراغي زنده باد نديد گيتي دگر مانند فردوسي اديب و موشكاف شعر فارسي منتشر شد نزول شد بر پيمبر سوره کوثر و زان سوره گوهرها و گوهرهاست ========================================= نظم کیهان تماماً ساکنين زير دوار به سيرند يک پس از ديگر هموار منتشر شد اصفهان يک مرکز صنعتگر ست از زمان کاوه آهنگر ست ساحل زاينده رود نقش کوثرست مهمانش طيور و دامنش سوسن بَرست *** دیوان چشمه عشق -مولف کریم فرزادفر -متخلص به عهرون منتشر شد فصل فروردین فصل فردین وبهاراست به درآی ازخانه به تفرج بخرام و بنگر مستانه ارغوان شدهمه جادشت ودمن ازلاله وزش باد بهاری به چمن زد شانه بلبل از وجد به ترنم شدو شد ازلاله چتر زد بر سر هرشاخه گلی پروانه مادر پیر فلک جلوه گر از غرابه قُمری ازبزم طرب صرف نمودی دانه حوریان صنمی فاقد از پیرایه پا زنان رقص کنان در طلب پیمانه آفرین بر فلک و گردش فروردین ماه که مُزین شده هرسوی زگل وگلخانه عهرون با من به طبیعت بنگر فرزانه کاین طبیعت بحقیقت که نی است افسانه عيد آمد و بستان بطرب زوراستي دامان طبيعت، اي چقدر زيباستي طراح سمير گل چو زمّرد ساختي در ليل که افول کرده خورشيد ز چشم عُهرون ز طبيعت اين حقيقت برگير عاقول و قرنفل به ثمر برخواستی از ماشطه دهر چون عروس آراستي خورشيد بتابيده، رخ نقش زبالاستي سياره، ستارگان به رقص اولاستي نقاش نقوش نهاد اين زيباستي سلام خدمت سروران گرامی خودم سال جدید را پیشاپیش بر عموم دوستان تبریک عرض می کنم امیدوارم سالی پر بار وپر از موفقیت پیش روداشته باشید سال نودفترایام ورق خواهد خورد رخ گلزار ز گل زرق و ورق خواهد خورد آب ازچشمه روان دامن گیتی خرم گل به دامان چمن رنگ شفق خواهدخورد باغ وبستان همه جا بازشکوفابینی دامن گل نم شبنم ز فلق خواهد خورد آسمان رنگ کبودش به زمین جلوه دهد نور خورشید به دریازافق خواهد خورد روز گار تو عهرون پس ایام گذشت آنچه بگذشت گذشت مهربه خلق خواهد خورد آن جام که من از بادهي مستانه گرفتم پ-ن۲-از کلیه دوستان ارجمند کمال تشکر را دارم از بزم شما عارف و فرزانه گرفتم شب روان آهسته رفتم درسرای می پرست دیدم آنچا صوفی و صافی کنار باده مست سقف ودیوار و زمین آرام وساکت در سکوت شمع میسوزد زمستی گردآن پروانه مست می فروش وباده نوش و خازن وخاسر همه دلبر و دلداده و جویا و پویا واله مست جمعی مینا در بغل جمعی پیمانه بدست چندگروهی پای خم افتاده بی پیرایه مست گلرُخانی لاله رو دامن کش و غرابه دوش پیش پیش این نگاران ساقی میخانه مست مِی زنان مِی گساران جامها لبریز ریز می گرفتند کز شَمیمش گانه وبیگانه مست عالمی بودی تماشایی نه کبر بود نه ریا هر کسی با شاهد جانانه اش جانانه مست عهرون گرآنچون شدی آرام کاین کانون عشق مظهر رندان مستور است در خم خانه مست زپیکار حسین با ظلم وجور درسها فراوان است ره اودر همه دوران به حق الگوی جانان است زخط ومشی این صاحب دل سالار دل زنده ستمگر واژگون کاخ ستم همواره ویران است ====================================== زمين نينوا، امشب به خود آي گو چه پنداري تو مهمان عزيز دردامنت شايان حسين داري زمين کربلا و الله نمي داني نمي داني تو فردا دامن گلگون ز ظلم و جور قباء داري به خون آغشته گلها زيرسُم استران داري زمين کربلا و الله نمي داني نمي داني تو فردا ازيتيمانحسينگلها اسير کافران داري ز اطفال حسين اندر ره شام کاروان داري زمين کربلا و الله نمي داني نمي داني تو فردا بس تني بي سر، سري بي تن به برداري ز اطفال شهيدان گريه و ناله به زير آسمان داري کهنه قصری که شده همسر خاک یادش کن دست ایام فرو ریخته تو نیز آبادش کن راس آن کاخ که به خاشاک فرود اورده گر که گوشت شنواست گوش به فریادش کن گر که خار گشته به خاشاک پناه اورده تو حقیرش مشمار یاد ز بنیادش کن انکه افتاده زبالا زبلند افتاده است دست افتاده بگیر یاری وامدادش کن گر به ره راهروی بار رهش افتاده بی تفاوت مشو بارش ره میعادش کن انکه رفته است به ره نیستی ونابودی همتی می کن وچون سرو چو شمشادش کن ور اسیر است بدام تو گرفتار شده دامت بگشای از او یکسر ازادش کن عهرون ار گفت به تو استاد مکن تحقیرش به کنارش به متانت بنشین شادش کن مشکلی دارم واز روی نیاز آمده ام مشکلم حل کن ای صاحب بنده نواز که بدون پر وبال تا به فراز آمده ام شبي خموش دل به بازار دلکشان دادم چو نرگس، گل خوشبو منظري ديدم به دام گيسوانش صد هزار دل دادم مرا چو دل به خريداري گلش دادم حرمسراي نگارم سراچة دل شد من از پا نه نشسته ام به عشق بها دادم به جان خويشتن عهرون زينکهعشق، عشق است دلي خراب به خرابات مهوشان دادم که بي درنگ به گلزارش آفرين دادم خمار چشم سياهش مرا تکان دادم به خانقاه دلم جاي او مکان دادم سراي خانه دل را به ارمغان دادم هر آنچه ليلي زمجنون گرفت همان دادم من اين جان گرانمايه را بدان دادم
تا دزد در این خطه زیاد است خوشبختی این خاک به باد است
«از آدم تا خاتم»
از عالم ناسوت به لاهوت بگشایم پر .
چندي ز الوهيت و اکرام و جلالش
پروا ز کنم پر بکشم خانه کعبه هان
در کوه صفا مروه اگر باز گذرم شد
از بعثت پيغمبر و معراج و مقامش
گر يافت کنم قدرت آن را که توانم
در وادي ايمن شوم از حضرت موسي
از طور کشم رخت به مصر جانب موسي. گر ياد شود حِنّه و حنّانه و مريم .
پيوسته ز عمران و سپس از زکرّيا
از خون به ناحق شهيد حضرت يحيي
از ساره سخن گويم و اسحاق ز يعقوب
از يوسف و داود و سليمان به تفاسير
از حضرت آدم اگر هم فرصتي آيد
جانانه ز ادريس وعُزير، يونس و جرجيس
ز آن پس ز اسکندر واز شهر ظلمات
از شوکت نوح و پسرش سام ببرم نام
از لوط و عيالش بنگارم ز سر کلک
ضرب المثل است صبر خداوندي ايوب
از شيث پسر آدم واز پور و نبيره اش
از يکصد و بيست چهار هزار منجي عالم
از رطل گران باده زنم از سرمستي.
دعوت کنم از گم شدگان دل تاريخ
از خاطر عُهرون دو سوم، ز دو تاريخ .
از صنع خدا خالق ستار بسرايم
از آنچه بر او هستي سزاوار بسرايم
شعري ز حريم حرم يار بسرايم
ازهاجر و آن کودک شيرخوار بسرايم
شعر وغزل از آن همه پربار بسرايم
شعري ز علي مخزن اسرار بسرايم
اشعاری ز الواح پر اسرار بسرايم
از آن يدو بيضا همه اشعابسرايم
ازحضرت عيسي دوسه طومار بسرايم
و ز درد و دل مرد گرفتار بسرايم
و ز ذّلت هر دوش شه بدکار بسرايم
شعري ز خليل از سر بازار بسرايم
از حسن وز آواز و ز اقدار بسرايم
زاسکان و خروجش ز بهشت زار بسرايم
شعري همه پر مايه و پرکار بسرايم
واز خوردن خضر آب بقاء دار بسرايم
و ز آن سه دگر پور بزه کار بسرايم
از ناتوئي آن زن مکّار بسرايم
الگو کنم اين قصه و بسيار بسرايم
از علم و فنون دانش و افکار بسرايم
شعري همه ازگلشن و گلزار بسرايم
و از منزلت ائمه اطهار بسرايم
و زگمشدگان يک سري اخبار بسرايم
تنظيم کنم شعر و دو چند بار بسرايم
*********
«غرق اشکانم شوی»
خوابرا محو ميکنم پروانه سان درگرد شمع
جان به قربانت کنم اي صبح اميد وصال
سالهاست من مبتلاي ساغر چشم توام
نام عُهرونرابفرض انگارکن يک قايق است
گرشبي معشوقه وار درخلوت جانم شوي
روشنم آنشب که شمع حال احزانم شوي
آخراين لطفي بکن داروي درمانم شوي
ترسمت فرجام روزي غرق اشکانم شوي
يک لحظه نشد دور شوي از نظرم
هرگز نبُدي يوسف مصري چون تو
آن ثانيه که از روي غضب خشم کني
از دور به انديشه اين مي مانم
گر لطف نکني از سر مهر عُهرون را
من شیفته آن قامت بالاي توام
من محو تماشاي نگاههاي توام
مقتول همان خشم غضب ناي توام
که هر شب به کنار پشت ويلاي توام
در مسلخ عشق بر چلیپای توام
مسرور شدم ز شوق ديدارش چون
دست بردم و قامتش در آغوش کردم
در پرتو گلشنش چون نوري بود
گفتم به يک لحظه ببندم در و بوم
بستم در و بوم حفظ حراست کردم
بيتاب شدم زشوق وشور وهيجان
نزديک شدم به آن صنم، بي پروا
آنقدر زدم بوسه بر اندامش، من
از شوکت اقبال بلندم گويي
عُهرون به چنين بخت، خدا يارت بود
در زیر سپهر همچو اندام نبود
زيرا که ميان من و او گام نبود
کز ديدرقيب قلبم آرام نبود
چون بستن درب بدون الهام نبود
آن چون که دري روزن از بام نبود
چون بين من و نگار ابهام نبود
چون بخت بلند و مانع در کام نبود
که انگار دگر مجال فردام نبود
کيوان به چنين بلند بالام نبود
که آن فَر هُما بر سر هر بام نبود
اي ستايش گر بي حد و حدود
اي علي همسر زهراي بتول
مادرت بنت اسد بين طواف
به مخاض آمد و هيچ چاره نيافت
مادرت جانب آن کعبه شتافت
کعبه شد مفتخر از مولودت
چون سه روز شد سپري ميلادت
اين بشارت چو به عمران برسيد
تا که مادر به کاشانه رسيد
نام اين طفل علي بگذاريد
جز خدايت که شناسد تو علي
کيست همانند تو در عبد و عبود
نامت هنگامه رزم هر که شنيد
عيد خم وحي ز خدا شد که علي
توئي سايه سرمدي اي علي
سپهر بر تو خالقت طرح کرد
کجا قدرت خامه از وصف توست
گر عُهرون يک از صد هزار کرد بيان
اي که نيامد چو تو در حد سجود
قوّت و قدرت زانوي رسول
با همه فرو شکوه پرده عفاف
ناگه ازکعبه زهي ديوار شکافت
نور رخسار تو درکعبه بتافت
نام بنهاد علي خالق تو معبودت
مادر از کعبه برون آوردت
شکر حق کرد و زمين را بوسيد
اين ندا جانب حق باز ر سيد
اين نه طفلي ست که شماپندارید
مشتق از جلّ و جلال ازلي
برق شمشير تو اسلام ستود
بيم جان کرد و به انديشه تپيد
والي مطلق ما هست و ولي
توئي سرور سروران اي علي
زتو جبرئيل راه را کسب کرد
توان کي است آنچه بايست توست
تو آن خسروي همچو دريا عيان
«از روغن جان»
غوّاص شديم در ته دريا پي مطلب
در انجمن از ما نخريدند به پشيزي
بسيار به هر حلقه نشستيم و رهيديم
بس يأس بگفتند وگوهر جاي خزف شد
زين پس ندهيم داد سخن تا نبريم فيض
عُهرون مکن شکوه از اين پيش در اين راه
تا لؤلؤ و مرجان سر خامه کشيديم
آن زحمت عمري که در آن رنج کشيديم
يک حرف موافق ز دهن ها نشنيديم
ما نخ زسر بافهي اين رشته کشيديم
چون آنچه شکر آب زديم زهر چشيديم
کاين فال همان است که خودقرعه کشيديم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
«شيخ بهايي فروغ تابناک جهان»
گر که صد سال مد ام علم آموزي
بعد پيغمبر و خاندان وصي
کس نديد اين پديده در عالم
ازنبوغش کشف کرداسم اعظم را
شاهکارهاي علوم و معماريش
گر که عُهرون زمرقدش گذري
به يکي از هزارو م اش نرسي
که تماس داشتندبه عالم قدسي
گر چه دنيا عجوبه ديده بسي
از ميان حروف يک تا سي
عبرت انگيز داد بر جهان درسي
نيتي کن به حاجتت برسي
****************************************************
حریفش بارها میگفت به سختی
اگر عضوی به ناگاه دردمند بود
اگر دستش به دستی پنجه ور بود
تو عهرون گر ز تختی نام بردی
ندیدم پهلوانی همچو تختی
رها میکرد و در عضو دگر بود
تقلا و تلاشها بیثمر بود
به روحش شادمانی هاسرودی
«پهلوانان»
پنجه در آهن و فولاد و چدن نرم کنند
در تواضع و ادب بندگي پير کنند
سخن اولشان نام علي آخر نيز
افتخارند بهر مجلس و در خلوت خويش
در نبرد چون نوهي سام نريمان هستند
بهر پاسخ به حريفان دل شيران هستند
الفت با نام علي خسرو خوبان هستند
در جواني يل و در پيري گوان هستند
کاين کهن سنت ما را نگهبان هستند
«دکتر مصدق»
مصدق الا مرد نيکو سرش
«قدرداني از فردوسي»
اگر كتمان نخواهيم كرد به راستي
به فردوسي بادا هزار آفرين
به کوتاه جمله حماسه دراز
نديده است دنيا چنين شاعري
همين بيت زيرين که يادش سپاس
جهان آفرين تا جهان آفريد
بهشت است يک شصت هزار بيت او
نجويي در آن جز لفظ عجم
چنين گفته آن شاعر نيک نام
دو صف بسته شد از پي کارزار
به يک بيت ده صفحه گفتار را
زجنگ آوران چهل ميليون نفر
هم از بزم و هم رزم پست وفراز
به فردوسي بايد بگفت آفرين
گلستان سعدي و بوستان او
جهان ادب زنده کرده است وي
چو خورشيد تابد به برج ادب
ز خواجه بگوئيم ندارد نظير
فروزنده خورشيد و تابنده ماه
توگوئیکه حافظ گرفته است نقش
دم شيرين مولانا بليغ است
کتاب مثنوي نقش بهشت است
رباعيهاي خيام بينظير است
نظامي گنجوي چون کشت و دانه
بقيه شاعران چون اخترانند
گرعُهرون نام هر يک را نبرده است
ني است اندر كتابش كسر و كاستي
که دنياي شعر در کلامش قرين
گزيده دو صد مطلب آن سرفراز
بدين طرز فن و بدين ماهري
زفردوسي من کردهام اقتباس
چو فردوسي شاعر نيامد پديد
بليغ است هر يک کلامات او
همه پند و اندرز چون جام جم
در آن شصت هزار بيت هر يک به نام
به هر صف دو صد صف، صفي صد هزار
خلاصه بگنجانده آن کار را
به جنگ آوريده هر يک نفر
در نيک و بد را گشوده است باز
که دنياي شعر در کلامش قرين
که هم دلستان است و هم عطر و بو
تو کمتر بخواني شايسته ني
زمانه به دوران او را به حسب
غزلهاي او دلکش و دلپذير
که فرسنگ ميليارد نور است و راه
به کل کتابش نهاده است بخش
دمي غفلت ز گفتارش دريغ است
سخن از هر دري گويي نوشته است
تحرکآور و بس دلپذير است
همه اشعار او هست عارفانه
که هر يک چون ستاره ز مانند
بپاسش صدهزار پوزش سپرده است
*** دیوان چشمه عشق -مولف کریم فرزادفر -متخلص به عهرون
![]()
![]()
![]()
سوره کوثر وفاطمه
ده و يک اختر اطهار تابناک
که دين حق به ذات حق از اينهاست
وجود فاطمه از عرش والاست
جمال فاطمه نور از الهي است
کمال فاطمه توضيح حق است
حديث است گفت محمد اينکه زهرا
ز چند نيکو سرشت زنهاي ممتاز
علي را در الست حق همسري داد
علي را خانه فانوس جهان است
مقام فاطمه از امر، امرهاست
ز زهرا و علي از هر دو برخاست
نشان سوره کوثر از اينجا ست
که از صلب پيمبر عترت آراست
کلام فاطمه قاموس لالا ست
صفات فاطمه برگهاي طوباست
چو روح درجسم وچون جان درتن ماست
خدا فرمود که زهرا فرد اولاست
که نور قره العين زين دو مولا ست
که خورشيد جهان را مسکن آنجاست
برو تحقيق عُهرون اين معماست![]()
به خط سير خود دائم بکارند
زمين هم عضوي است مانند آنها
به ا سفند روز آخر انتها یش
هر آن دوري که در خورشيد دارد
شب و روزي که در ديده است ديدار
دگر دورش چهارش فصل پيدا ست
ولي خورشيد ثابت بر سر جا ست
که تيپ لشگرش همچون زمين است
سخن از فصل گفتيم در چهار است
زمين چون روي خط استوا است
ولي منظور ايران سرزمين است
==========================
تو گويي هر کدام روي نوارند
به يک سال دور خورشيد ميرود را
به فروردين دوباره ابتدايش
فراوان دور خود هم دور دارد
زدور خود همين سازد پديدار
که در فصل بهارش مرغ شيدا ست
شگفت لشگرش در شب هوايداست
رخ ماه از فروغ او چنين است
که يک فصلش زمستان يک بهار است
به فصل اقليمها را اختلاف است
که عُهرون را وطن آن سرزمين است
*** دیوان چشمه عشق -مولف کریم فرزادفر -متخلص به عهرون
![]()
![]()
![]()
«اصفهان و چشم زاينده رود»
صنعتش از شرق گوئي تا به غرب
مردم پر همت پر ابتکار
سبک معماري، منار و گنبدش
زانکه هر کس زين سپاهان بگذرد
دامن دشت ودمن صحرا وکوه
پارکها بسيار دارد کوه وبرزنش
رود بارش چشمه زاينده رود
ساحلش پيوسته نقش کوثرست
شهر زيبا و قشنگ و دلربا
ميوه هفده رنگ دارد، نوع به نوع
ابنيه بسيار دارد ز آثار کهن
يک هزار گلدسته دارد اصفهان
آنچه ماندست از اين مردم شهر
دارد عُهرون افتخار از شهر خود
شب ستاره هاي سقف زنده رود
خود معرفگوي چندين کشورست
وندرين شهر چون فروغ اخترست
در همه ايران زمين گو نادرست
درضميرش خاطراتي خاطرست
از شميم سنبل و گل عنبرست
هر يکي را چون بهشت بي درست
خاک اين خطه از آن دائم ترست
دو طرف آذين از سو سنبرست
ديدنش از وصف کردن بهترست
آشکار ست انتخابش به تر ست
هر يکي از آن يکي عاليتر ست
کز براي بانگ الله اکبر ست
خود نمايان گر شهر هنرست
کز همه شهرهاي عالم بهترست
منعکس در آب چون دُر و گوهرست«ساحل زاينده رود»
شب ستارههاي سقف زنده رود
صبحگاهان همچو مشعل خورشيد روي آب
منعکس در آب سوسو دُرّ و گوهرست
جلوه اش از جلوگاه خاورست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نقاش طبیعت
![]()
«در پاسخ اين که: در بزم گرفتي مي و نوشيدي و رفتي!»
آن بوسه که ازلعل منت نقش پياله است
ياران که به همراه من اين راه گرفتند
دور از ره عشاق نگشتند و چشيدند
از رفتن من گر نگرانند عزيزان
از بزم شما دور نگشتم دو سه گامي
گر خانه تهي کردم ازآن عالم ناسود
گرناطق من زينت کلک تو شد عُهرون
پ-ن۱ از سرورام گرامی خوا هشمندم این جانب را در نقد وبررسی این ابیات یاری فرمایند
نقشي است که زطراحي پروانه گرفتم
آنجا شدند جاي که من خانه گرفتم
ز آن مي که من ازساقي پيمانه گرفتم
گو بذر يکي کشتم و صد دانه گرفتم
کز ساقي کوثر دو سه پيمانه گرفتم
در عالم لاهوت به عدن خانه گرفتم
از مردميّت طينت مردانه گرفتم
«کانون عشق»
![]()
![]()
«زمين کربلا»
حسين ابن علي فرزند زهرا با کفر درگير است
بيا امشب بکن مهمان نوازي تا توان داري
و گرنه طوطياي خاک خود را در فغان داري
تو با عباس و اکبر،اصغر و قاسم وداع داري
بيا امشب بکن مهمان نوازي تا مکان داري
و گرنه طوطياي خاک خود را در فغان داري
به محمل با رقيه، زينب خونين جگرداري
بيا امشب بکن مهمان نوازي تا مکان داري
و گرنه طوطياي خاک خود را در فغان داري
تو عهرون گريه کن کز گريه سيلاب روان داري
بکن نفرين برين قوم لعين تا جاي که جان داري
«قصر کهنه»
«شبي خموش»
| Design By : Night Skin |


